محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5397

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اسحاق گويد : وقتى رشيد براى فرزندان خويش بيعت مىگرفت از جمله كسانى كه بيعت كردند عبد الله بن مصعب زبيرى بود ، وقتى آمد كه بيعت كند شعرى خواند به اين مضمون : « از مطلوب بدور نبودند « اما به آنها نرسيد « تا بخشش آن به دست تو انجام گيرد . » گويد : رشيد تمثل وى را پسنديد و او را جايزهء نكو داد . گويد : شعر از آن طريح بن اسماعيل است كه دربارهء وليد بن يزيد و دو پسر وى گفته بود . گويد : وقتى هارون درگذشت ابو الشمس به رثاى او گفت : « خورشيدى در مشرق غروب كرد « كه دو چشم دارد كه مىگريد . « خورشيدى نديديم « كه از همانجا كه طلوع مىكند « غروب كند » . حسن بن هانى ابو نواس نيز شعرى گفت به اين مضمون : « ستارگان به سعد و نحس روان شد « ما بماتميم و نيز بشادى . « دل مىگريد و دهان مىخندد . « ما هم در وحشتيم و هم در مؤانست « امين به جاى مانده ما را مىخنداند « و در گذشت امام كه ديروز رخ داد « ما را به گريه وا مىدارد .